ماناگوآ- نیکاراگوئه- 8 ژوئن 2007-ساعت 2 نیمه شب
اتاق خواب دانیل ارتگا
{ آنسوی خط صدای دختر}
- نمیشناسی؟
-باید بشناسم؟
- من همونیم که دیروز بهم شماره دادی .... تو پارک ! یادت رفته ؟ ای شیطون!زیر شمارت هم نوشته بودی خورخه...مگه تو خورخه نیستی؟
- ببین ! من الان نمی تونم حرف بزنم . می تونی فردا زنگ بزنی؟
- ها؟ تو دیگه کی هستی؟
- نمی شناسی منو؟ یه ذره فکر کن !!.....{ بعد از اندکی مکث}
محمود تویی ؟ بابا دمت گرم ! حالا دیگه ما رو اس می کنی؟!
- خداییش نه ! خواستم یه کم شوخی کنم باهات فضا عوض شه!
- فضا عوض شه؟! بابا ساعت 2 نصفه شبه... هزار بار گفتم اینجا با تهران 10 ساعت اختلاف ساعت داره ...چرا گوش نمی کنی ؟ اون دفعه هم دقیقا همین کارو کردی...!
- خدایی؟ آقا شرمنده ی روتم ! اصلا حواسم نبود .
- اون از دیشبمون که ساعت 2 شب هوگو چاوز اس ام اس داده که پات از لحاف بیرون نمونه ...خطرناکه...اینم از امشب...خواستم این ماسماسک رو خاموش کنما ....
- آآآآآآ بابا تو هنوز اون یازده چراغ قوه رو داری ؟ بابا بفروش اونو یه چیز خوب بخر ....مگا پیکسل بالا ...
- چشم ! فردا اول وقت می رم می خرم ...
- راستی دانیل ! زنگ زدم بگم آخر هفته با بچه ها پاشید بیاید تهران هم یه آب و هوایی عوض کنید هم تو یه مقدار روحیت بهتر شه خلاصه دور هم باشیم....
-ببین به موت قسم خیلی دلم می خواد بیام تهران ولی وجدانا این بچه ها گرفتارمون کردن .... پسره درس داره ...کنکور داره ...دختره عاشق یه پسره شده عقدشون کردیم حالا فهمیدیم طرف معتاده ...خلاصه خیلی بهم ریخته ام ...هفته قبل هوگو زنگ زده بیا بریم کوه ...گفتم کار دارم ...اونم فکر کرد پیچوندم ...ناراحت شد...
- من کاری به این کارا ندارم ... آخر هفته منتظریم ...دست بچه هارو می گیری میای ...همه هم میاین...راستی عیال چطوره؟ هنوز مزه کوفته ماناگواییش زیر زبونمونه....!!
- اونم خوبه ..ماشین خریدم واسش صبحا می ره تعلیم رانندگی می ده ...ببین جان محمود فقط خودتونو به زحمت نندازینا..فقط واسه خودت میام .
- خیله خب...حالا بیاین شما ...دانیل جان ! مدیونی اگه چیزی بیاری ها ...همه چی اینجا هست ..فقط رسید یه تک زنگ بزن خودم میام فرودگاه دنبالت...
- می خوامت دانیل
-دل آموره محمود
- دیوونتم دانیل
- سلام آقا محمود ! خوبید شما؟! ...چرا زحمت کشیدین ؟ ما خودمون با مترو می اومدیم ! دنی ! ببین می گم به زحمت می افتن اینه ها! گوش نمی دی دیگه...
ظهر همان روز – نارمک – منزل محمود
- دانیل جان پاشو تا بساط ناهار روبراه می شه ما نماز رو بخونیم...
{ سر سفره ..ارتگا با زیر پیرهن و زیر شلوار راه راه و چفیه نشسته}
- ناقلا ! تو که همش عکس با نون پنیر می گرفتی ...این جا که 10 جور غذا درس کردی....ما خداییش راضی نبودیم به این کار ها...
- ببین ما واسه مهمون خودکشی می کنیم ...خداییش تعارف کنید دلگیر می شم ...بسم الله شروع کنید...
{ دانیل خودش رو به محمود نزدیک کرده و در گوش او می گوید :}
- حالا محمود یه چیزی میگم جایی درز نکنه ها ...ماه پیش هوگو مارو تولد نوش دعوت کرده ما پا شدیم رفتیم ...مورالز و زنش هم اومدن ...حالا هی بشین ..هی بشین ...آخرش ساعت 11 زنگ زده از بیرون هات داگ اوردن....
اصن مارو میگی ....
- بیخیال ...ولش کن ...این ونزوئلیاییا نون کورن....
یکشنبه – ساعت 4 بامداد
- پاشو پاشو اذونه!
- بیخیال بابا ...اینجا چقدر زود اذون می گن ....اونجا ساعت 12 اذون میگن ...جون داداش خیلی داغونم بذار بخوابم ...دیشب اون چی بود دادی به ما ؟ دوغ بود ؟چی بود؟ عمله خفه کن بود....اسب به زانو در میاره ...نابودم کرد...
- نمی شه باید پاشی بخونی ! کسی که چفیه میندازه مگه میشه نماز نخونه...؟ پاشو آفتاب زد...ما از آدم بی نماز خوشمون نمیاد...
{ دانیل در حالیکه تمام صورتش را قرمز کرده مشغول خوردن است}
دانیل: زن بیا اینجا ...چادرتو بگیر میخوام بتکونم....
- می بینی تورو خدا آقا محمود ! شانس مائه دیگه ...عین بچه ها می مونه... ولی چی کار کنم باز میگم پدر بچه هامه ...
- ای بابا خانوم ارتگا ...شما دیگه سنی ازت گذشته باید مدارا کنی ...
- آخه چقدر؟ ماه پیش دروغکی به من میگه می خوام برم سازمان ملل ...بعدا فهمیدم آقا با مورالز و چاوز پاشدن رفتن مکزیک موج سواری ....
{ دانیل از درخت پایین می پرد و چفیه را که پر از شاتوت است راباز می کند}
-بیاییید ...بیااااید ...جان تو عجب تمشکای بزرگیه ....
- تمشک؟ دهاتی اینا شاتوته ...بدبخت اون ملت ...
دوشنبه – فرودگاه مهر آباد
- آخ من قربون اون قد و بالات برم محمود...چقدر هم این لباس سرخپوستی بهت میاد ...عین رییس قبیله ها شدی
{ محمود یک تار سبیل دانیل را می کند و لای دستمال کاغذی می گذارد }
- اینو نگه می دارم به حرمت رفاقتمون...
- آخ من فدای تو ...اصلا همشو بکن ...آقا بابت همه چی ممنون ...خیلی زحمت افتادی ...
- بابا این حرفا چیه؟ یه خرده خرت و پرت واستون گفتم گرفتن گذاشتن تو چمدون ..یه کم لواشک و گلاب و سوهان و جا نماز تسبیح ....یه چنتا هم کاپشن گذاشتم ...واستون ساندویچ هم گذاشتم تو کیسه ....کتلت هست ...فلافل هم هست ..بده بچه ها بخورن دلشون ضعف نره ...
- باشه دیگه محمود برو دیگه هواپیما می خواد بره...اگه دیر بره قزافی تیکه بارمون می کنه ...حالا یه هواپیما اجاره کرده ...برو
- جان سیبیلات نمی تونم دل بکنم ....خرابتم ...
- برو دیگه محمود جان ...پله هارو می خوان ببرن ...برو
- نمی خوام برم ....من هم میام
- نمی شه که عزیزم ...برو ...خودم زنگ می زنم پاشید بیایین
{ محمود از پله ها پایین می آید و خیره به هواپیماییست که در افق اوج می گیرد ...دانیل سرش را از پنجره بیرون کرده و چفیه را تکان می دهد...هواپیما دور و ناپدید می شود}.
با عرض سلام
بسیار مطلب جالبی بود. خیلی لذت بردم. بخصوص از مکالماتش که بسیار روان بود و همه در جای خودش در مطلب مینشست. دست شما درد نکند.
موفق و شاد و سالم باشید.
با تقدیم احترام
ققنوس
با مزه بود...
سلام دوست عزیز
درآمد ماهیانه بدون سرمایه اولیه. بدون کلیک. بدون واسطه بانک های خارجی
پشیمان نمی شی!
http://www.vnnu.com/fa?111128265
سلام
مطلب جالب و زیبایی بود
وبلاگ خوبی دارید
به منم سر بزنید
ادامه قصه پایین چی شد؟
سلام ! وبلاگ جالبی داری ! دوست داشتم با هم تبادل لینک کنیم ! دلت خواست بهم خبر بده !
salaam mesle inke hesabi saret shologhe
be khoshi inshalla
emroz bazam omadam didam khabari nist az bikari neshastam archive haye 2 sale pisho dobare khondam
من که نفهمیدم یعنی چه ! اما ادامه داستان پایینی کو ؟ اونو زیاد کن لطفا !
بنویس
شخصیت های داستانیت .....
محمود ؟!!! نارمک ....
هواپیما .....
نمی دونم درست حدس زدم یا نه ....
موفق باشی