ترانه آزادی

روزمره هایی در باب اجتماع و فرهنگ و ...

ترانه آزادی

روزمره هایی در باب اجتماع و فرهنگ و ...

محکوم

ساعت 4 بامداد است

می دانم که امشب دیگر نوبت من است

می گویند : چیزی نمی خواهی ؟

سیگار می خواهم . سیگار.

می پرسم من چه کرده ام ؟

می گویند : توپرستوی کوچکی که برای خوردن آب به امامزاده آمده بود را سر بریده ای.

 تو محکوم به اعدام شده ای!

چشم بند بوی کافوروعطر زن  می دهد.

طناب را بر گردنم محکم می کنند.

میگویم چشم بندم را ببندید من از بلندی می ترسم.

صدای مهیب رهایی چارپایه را می شنوم.

ساعت 4 بامداد است.

 

ترانه آزادی

خدا بیامرز عزیز می گفت :
" وقتی تفاله ای بالای لیوان چای بیاید یعنی مهمان می آید"
راست و دروغش پای بقیه.
ولی یادم است که همیشه  مهمان می آمد.
قاشق  را به ته لیوان می برم،
بهم میزنم
غوغایی بر پا میشود
به گرداب لیوان خیره میشوم
و به تفاله های سر گردان
اما لحظه ای بعد ،آرامش.
به سطح لیوان نگاه می کنم،
هیچ تفاله ای بالا نیست.

مرگ و زندگی

اگه از من بپرسند که چی توی زندگیست که اینقدر دلچسبه و  چی توی مرگ  که اینقدر تلخ؟ میگم لابد زندگی به خاطر دروغهاش شیرینه و مرگ به خاطر حقیقتش ؛ تلخ.

پیکان

 از توی چال اومد بیرون ،پشت دستاشو با سر زانو هاش پاک کرد بعد دو تا انگشتشو انبر کرد و پاکت سیگار رو از جیبش اورد بیرون .

- ماشینت دسته موتور بریده ،باید بذاری بمونه واست راست و ریسش کنیم .

بعد تلنگری به ته پاکت زد و یه دونه از دو تا سیگار بیرون اومده رو با لب گرفت .

صاحب ماشین پیرمرد بود .دور وبرای 60 ،70 می زد.

- اوسا جان ! قربونت برم ،نمی شه یه دستی بجنبونی اینو امشب واسه ما ردیفش کنی ؟ به ابولفض اگه یه روز با این گاری کار نکنم باید برم گدایی!

جوونک یه فندک سبز که حسابی روغن سیاه به خوردش رفته بود رو از جیبش اورد بیرون و سیگارشو روشن کرد.

-  گفتم که حاجی جون ! دسته موتورت بریده . باید جوشش بدم ! میخوای وردار ببرش ولی یه موقع دیدی سر خیابون موتورت کنده شد ،کار 1 ساعت و دو ساعت نیس باید چال خالی شه ماشینتو ببرم روش.بعدشم آهنگری می خواد میخوای بذار بمونه اگه هم عجله داری ورش دار ببرش جایه دیگه . ولی هیشکی زودتر از فردا بهت نمی ده !

پیرمرد که دیگه نا امید شده بود گفت:

- حالا چقدی خرج ور میداره ؟

-حاجی جون ! 40 تو من پول دسته موتورته حالا هر چقد هم خواستی اجرت مارو بده.

پیرمرد که درمونده شده بود گفت :

توکل به خدا . باشه ! واسه ما که از آسمون می باره. فردا پیش از ظهر میام سراغش.

بعد سوییچ رو گذاشت کف دست تعمیر کار و یه نگاهی به ماشین کرد و رفت .

4 قدم دور نشده بود که جوون پرسید:

- راستی حاجی ! چیزی تو ماشین که نداری ؟ پولی..ضبطی...جعبه آچاری؟ هر چی بدرد بخوره وردار ببر  یه موقع کم و کسر نشه ما مدیونت شیم!

- نه چیزه بدر بخوری نیس .یه رادیویه قراضه داره که فقط بدرد من می خوره . یه خرده هم پول خورد تو داشبردشه که اسکناساش مال هر کی برد فقط خورده هاشو بذاره که فردا مسافرام اسیر نشن.

- به سلامت

- یا علی

یه ربعی از بیرون رفتن پیرمرد نگذشته بود که جوون داد زد :

آی مرتضی ! ول کن اونو بیا این ماشین پیر مردرو ببرش رو چال ! پیچای دسته موتورشو قشنگ سفت کن ....! زودا ...میخوام برم زمان آباد !

مرتضی 12-13 سالش بیشتر نبود یه لباسه سرتاپایی تنش بود که توش غرق شده بود. آروم سرشو از زیر موتور اورد بیرون و گفت :

-الان یه دقه دیگه ردیفش می کنم.

 

نیم ساعت بعد مرتضی داشت ماشین رو می برد بیرون از میکانیکی. اوستا لباساشو عوض کرد، دستاشو با بنزین شست و  اومد به سمت خیا بون .

- نیگا کن چی می گم بهت . اگه کسی اومد بگو تا 2 ، 3 ساعت دیگه بر می گردم . اگه هم یه مو قعی صاحاب ماشینه اومد بگو بردش آهنگری.حواست باشه تا بیام.

مرتضی سرشو به علامت تایید چند بار به سمت پایین خم کرد و موقع راه افتادن ماشین یه ضربه به صندوق عقب زد و دست راستشو واسه خدافظی بالا برد.

3 ربع بعد جوون تعمیر کار جلوی در  خانه بود . یکی از محله های حاشیه ای جنوبشرق تهران. اینجابه دلیل پایین بودن  نسبی اجاره بها نسبت به مرکز شهر ،بیشتر ساکنان محل را مهاجران فقیر شهرهای دیگر تشکیل می دادند . کوچه نسبتا باریک بود. تقریبا عرضش 5 متربود.یک جوی فاضلاب سیاه هم  حدفاصل سواره رو و پیاده رو بود. جوان به زحمت پیکان را از روی جوی بدون پل رد کرد و درست جلوی در پار ک کرد.

زنگ خانه یک زنگ مستطیلی بود که پیچهایش زنگ زده و یک سیم سفید آنرا به داخل خانه مربوط می کرد. صدای زنگ را از بیرون کوچه میشد شنید. با دومین زنگ صدای زنی از آنطرف دیوار آمد

کیه؟

جوان جواب نداد.

کیه؟

این بار با نوک سوییچ آروم به در زد.

زن در را باز کرد سرش رو آروم از لای در تو کرد و گفت:

تویی!؟ بیا تو.

سطح حیاط از سطح کوچه پایینتر بود و یک پله موزاییکی این دور را به هم وصل میکرد. جوان وارد حیاط شد و گفت :

کسی که خونه نیست؟

زن که دیگر توی خانه بود گفت :

نه خودمم ! بیا تو.

خانه یک حیاط 50 60 متری بود که دو اتاق داشت و یک توالت در گوشه حیاط.

یک درخت مو هم گوشه حیاط درست کنار توالت بود که نمی گذاشت در توالت درست باز و بسته شود. زن یک تاپ صورتی به تن داشت با یک شلوار پارچه ای مشکی . به محض ورود مرد از پشت دست انداخت توی کمر زن و اونو به سمت خودش بر گردوند . لباشو گذاشت روی لبای زن و شروع کرد به بوسیدن.

بعد آروم در گوش زن گفت :

برو پیک نیکی و قُلقُلی رو بیار یه سر سنجاق گیر اُوردم می خوام بکشم. یه چایی هم بذار . دختر خودشو از توی بازوهای مرد کشید بیرون و به سمت ته اتاق رفت.

نیم ساعت بعد جوان، لخت، پای پیک نیکی نشسته بود و تریاک سیاه سر سنجاق را با میله سرخ شده ذوب می کرد . زن هم داشت با یک دامن کوتاه جلوی او می رقصید و  باترانه ای که از ضبط قرمز رنگ روی طاقچه پخش می شد ، زمزمه می کرد . هر از گاهی هم خم می شد و پکی به سیگار جوان میزد  و دودش رابه سمت مرد فوت می کرد.

ساعت به دیوار که پایینش یک قاب پر از گلهای پلاستیکی بود ساعت 6 را نشان می داد . جوان لباسهایش را پوشید و دست توی جیب شلوارش کرد 8 تا هزار تومنی جدا کرد . زن از اتاق بغل که نقش آشپزخانه را داشت بیرون آمد یک سینی با یک پیاله شیره انگور تو دستش بود .

-بیا . بخور جون بگیری

مرد هزاری ها را لوله کردو از بالای تاپ فرستاد لای سینه های دختر.

- نمی خورم . شنبه اگه ماشین گیرم بیاد می آم یه سر!کاری نداری؟

- نه قربون دستت !حواست باشه .مواظب باش. زنگ میزنم بهت.

مرد سوییچ رو از جیبش در آورد و به سمت در رفت از همون پایین چفت در رو عقب کشید و خودشو با کمک در بالای پله کشید . همین که خودشو از لای در بیرون کرد یهو دید که ماشین نیست. سرشو با سرعت به دو طرف کوچه بر گردوند . ولی هیچ ماشینی تو کو چه نبود .

مرد فریاد زد:

- ماشینرو بردن!!!!!

 لحظه ای بعد زن نیز با پای برهنه به انتهای کوچه می دوید.

 

 ترانه آزادی

 

مهاجر

در حیرتم از تحمل پروردگاری
که گویی ترکه‌ی کهن‌سالِ خویش را
تنها بر گُرده‌ی فلک‌زدگانِ زمین می‌شکند

نامش "ظاهر" بود. زاده "پنجشیر" . گاهی که به کارخانه می رفتم با اولین صدای بوق در را باز می کرد.
کارخانه ریسندگی بود و" ظاهر" هم دربان بود ،هم سرایدار.صاحب کارخانه 2 اتاق هم داده بود تا زن و بچه اش آواره نباشند.زنش، هم توی آشپزخانه کارخانه کار می کرد هم آبدارچی بود و هم خدمتکار.
"ظاهر" همیشه به یک کاری مشغول بود . از درست کردن پمپ آب تا نظافت قفس بزرگ کبوتر ها .فقط ظهرها به محض شنیدن اذان می دیدم که شال کمر سبزش رو باز کرده و آستیناش رو تا بالای آرنج بالا زده و داره از دستشویی میاد بیرون و زیر لب اذان می گه.
پوست صورتش چند رنگ بود .یه صورت سرخ آفتاب سوخته که در نزدیکی پیشانی به زردی می رسید.
یکبار از او پرسیدم : ظاهر ! چرا کشور خودتو ول کردی و بچه هات رو آواره کردی؟
در حالیکه داره برگ خروج جنس از کا رخونه رو مهر می زنه می گه :آقا مهندس ! از موقعی که طالب ها تو افغانستا ن حاکم شدن من و برادرم توی سپاه شهید "احمد شاه مسعود " بودیم .4 سال می جنگیدیم .طالبها برادرم را کشتند .بعد همزمان که اینو میگه پیراهنش رو بالا میزنه میگه" اینا یادگار اون روزاست".رد ترکش از پهلو تا بالای کمرش کشیده شده .بعد ادامه میده اول زن و بچم رو فرستادم هرات که بیان ایران خودم هم 2 ماه پیاده از توی کوهها میرفتم تا رسیدم به ایران .میگم خوب قبلتر چی ؟قبل از این که بجنگی چکاره بودی؟ میگه کشاورز بودیم با برادرم گندم و جو می کاشتیم .میگم ظاهر چند تا بچه داری ؟
میگه3تابچه و 4 تا دختر . میگم یعنی افغانها فقط پسراشونو بچه حساب می کنن؟ ...اسم پسربزرگش "حمید الله "ست گاهی می دیدم که وقتی باباش داره یک کاری انجام می ده توی اتاقک نگهبانی نشسته و جای باباش در رو باز و بسته میکنه . همیشه چند تا کتاب دور و برش بود. سوم دبیرستان بود  ولی خیلی جثه ضعیفی داشت.وقتی به ظاهر میگفتم چرا اینقدر بچه زیاد داری میگفت : این بچه هارو با "رزق حلال "،با کارگری به اینجا رسوندم .خدا حافظشونه. خدارو شکر همشون صالحن. آرزوش این بود که حمیدالله بره دانشگاه و درس بخونه و برگرده به افغانستان.
پارسال کارخانه ای که ظاهر توش کار می کرد به سر نوشت همه ی کارخا نه های نساجی گر فتار شد . یه روز که رفتیم دم در کارخانه 10 بار بوق زدم ولی کسی نیامد بعد هم یک جوانک کرد زبان از پشت سوراخ کوچک چشمی در گفت: " تعطیله آقا ! تعطیله" گفتم با مهندس لواسانی کار داریم ....گفت :" ماشینتو بذار دم در ،بیا برو تو" پسر صاحب کارخونه داشت کارخونه رو متر می کرد میگفت :"بنیاد اومده می خواد زمینشو ازمون بخره " میگم پس کارگرا؟ میگه همشون رفتن....میپرسم ظاهر چی شد ؟ میگه حاجی (منظورش پدرشه) فرستادش چرمشهر ."اونجا معرفیش کرد به یه کارخونه ولی جا ومکان واسه زن وبچش نداره ،اونجا پوست تمیز میکنن...پوست ، روده..."
هفته ی پیش لواسانی زنگ زده بود که" ما یکسری از این جنس ها رو داریم می فروشیم  اگه می خوایید بیا اگه چیزی از جنسای خودتون به دردتون می خوره ور دارین ، چون دیگه به درد ما نمی خوره"
فرداش میریم کارخانه میبینم تقریبا خالی شده ، میگه : کبوترا رو هم فروختم .یه نفر از مولوی اومد همشو نو با قفس یه تومن خرید"
بعد میگه: راستی 2 ماه پیش" ظاهر " مرد. میگم چی؟ میگه ظاهر . همون دربونه . میگم واسه ی چی؟
میگه :" تو چاه خفه شد"
ولی تو گفتی که تو کارخونه روده پاک کنیه... . میگه "آره ولی ظاهرا از بیمه اومدن و کارگرای افغان رو بیرون کردن . اونم مجبور شده بره مقنی گری . یه روز مثه اینکه رفیقش تو یه چاه گیر میکنه اینم میره که درش بیاره ولی چاه رو سرشون طبله می کنه ... هردوشون دفن میشن"
از کارخونه که میزنم بیرون همش چهره خندان ظاهر روبرومه . با اون جلیقه طوسیش و صورت سرخ ومهربان.
دو روز بعد که می رم روزنامه بخرم می بینم که حمید الله سر میدان با یه بقچه کنار بقیه کارگرا ی منتظر روی لبه جدول نشسته.

 

 ترانه آزادی